|
خاطرات زندان تا اول آذر ماه سال 1367 |
اولين و غم انگيز ترين ملاقاتي زندانيان بازمانده با خانوادها
حدود ساعت۹ صبح اولين سري را صدا زدند. با خواندن اسامي، بند خيلي شلوغ شد.بچههايي که اسامي آنها خوانده شده بود همگي لباس پوشيدند و رفتند و آنهايي هم که داخل بند بودند در انتظار بازگشت آنها در حين قدم زدن در راهروي بند و يا حياط با هم حرف ميزدند. نيم ساعتي گذشت که سري دوم اسامي را خواندند من در بين آنها نبودم. چند دقيقه بعد با آمدن سري اول ملاقاتي ها، سري دوم هم رفتند. وقتي بچه ها از ملاقات برگشتند همه دور آنها جمع شديم و سراپا گوش بوديم تا اخبار را بشنويم. همه يک خبر آوردند "بچه ها همه اعدام شدند و وسايل برخي را تحويل دادهاند و به بعضي ديگر از خانواده ها هم جهت مراجعه به کميته هايي که تعيين کرده بودند تاريخ داده اند".بيرون از چهارديواري محصور زندان غوغايي بر پا بود،صحنه هاي حماسي و تکاندهنده،مادران سرگشته ايي که فرذندانشان را صدا ميکردند اما پاسخي نمي شنيدند.در اوج ناباوري به آنچه که روي داده بود ميانديشيدند،به لحظه اي ميانديشيدن که غنچه هاي ناشکفته شا ن پرپر ميشد، اما سعي ميکردند در چهره بروز ندهند مبادا که دشمن شاد شود، جوانها مواظب بودند که پيرها از پاي نيفتند، آنهايي که فرزندي را از دست داده بودند در ملاقات با فرزندي ديگر خنده بر لب داشتند اگرچه در دل خون ميگريستند، در برخورد با پاسداران دندان بر هم ميفشردند و تمام وجودشان سر شار از نفرت و کينه بود، فرياد لعنت بر ظالمين سر ميدادند. ماوراي تمامي اينها هر چند سخت اما پذيرفته بودند آنچه را که عزيزانشان انتخاب کرده بودند و راهي را که رفته بودند.عليرغم تحميل تمامي محدوديتها مبني بر عدم برگذاري مراسم سوگواري و عزاداري اما در هر کوي و برزن دسته دسته اهالي محل به ديدار خانواده شهدا ميرفتند و آنطوري که بعدأ شنيدم در آن ايام کلمات مجاهدين، اعدام زندانيان سياسي، اعدام هواداران مجاهدين در زندان، کشتن بچه هاي مردم.......دهان به دهان بين مردم ميپيچيد و در تاريخ مبارزات خونبار مردم ايران ثبت ميشد.اگر چه به دليل جو خفقان حاکم نميتوان بر آنچه که در دل و ذهن مردم ميگذرد دست يافت اما آنها در يک سر فصلهايي به خوبي نشان ميدهند که از همهچيز آگاهند. ازمانيکه لاجوردي به مجازات رسيد با جماعت انبوهي در بازار تهران در تماس بودم آنها بدون اينکه از گذشته من اطلاعي داشته باشند همگي از آنچه که لاجوردي در زندان و بر عليه مجاهدين و ساير زندانيان مبارز در سالهاي پيش مرتکب شده سخن ميگفتند، از کشتارهاي سال ۰ ۱۳۶، از قتل و عامهاي سال ۶۷ و خيلي چيزهاي ديگر که حتي خود من هم بعضي از آنها را نميدانستم.به واقع اذهان عمومي بهترين و دقيق ترين صفحات تاريخ است، تاريخي که هيچگاه به فراموشي سپرده نخواهد شد و واقعيت عملکرد هر کس در آن به خوبي نگاشته خواهد شد و از گزند هر گونه دستکاري و جعليات محفوظ ميماند.اما متاسفانه در مورد ثبت وقايع زندان هاي جمهوري اسلامي و آنچه که طي سالهاي ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ روي داده است به نظر من ما با مشکل مواجه هستيم زيرا اکثر قريب به اتفاق تاريخ سازان و نگارنده هاي آن بدون آنکه بتوانند وقايع زندان را به ثبت برسانند در اثر کشتار دسته جمعي از بين رفتند و فقط تعداد اندکي از زندانيان باقي ماندند که ميتوانند ديده هاي خود را به نگارش دراورند.زندان مثل صحنه تئاتر بود جماعت زيادي در جلوي پرده نقش بازي ميکردند و جماعت محدودي هم بودند که در پشت پرده، صحنه گردان بودند، بازيگراني که در سن رل بازي ميکنند فقط ميتوانند در مورد نقش خودشان و تشريح ظواهر وقايع اتفلقيه بپردازند، اما سناريو نويسي که در صحنه حضور ندارد از اين جايگاه برخوردار است که بتواند را جب همه آنچه که در صحنه ميگذرد و علل آن گفتگو کند و آنهايي هم که تماشاچي هستند فقط ميتوانند داستان نمايش را تعريف کنند و از زاويه اي که به تماشاي آن نشسته اند آن را تحليل و نقد کنند.بطور خلاصه مي خواهم بگويم ما نميتوانيم پيرامون روابط موجود در زندان و نقش تاثير گذار آن در وقليع زندان اطلاعات زيادي ارائه دهيم، روابطي که پشت آن عناصر بسيار کيفي قرار داشت و با استفاده از توانايي ها و تجارب اين افراد بود که زندان سمت و سو ميگرفت، خود آنها ذي صلاح ترين افرادي بودند که مي توانستند به توضيح يک سري رخدادها در زندان بپردازند.اگر بخواهم کمي باز تر توضيح دهم ميتوانم بگويم مجموعه زندانيان به دو دسته تقسيم ميشدند.يکي آنهايي که به برخورداري از روابط منسجم با تکيه به عنصر صلاحيت اعتقاد داشتند و اين افراد در اکثريت بودند، و مجموعه ديگري که خود را مستقل ميناميدند و به اينگونه روابط پايبند نبودند و به شدت ازآن پرهيز ميکردند.اين افراد شناخت صحيحي از آنچه که در بند ميگذشت نداشتند و ميزان و دامنه اطلاعاتشان بر ميگشت به اينکه تا چه حد بتوانند اينور و آنور سرک بکشند و بالطبع نقش چنداني هم نميتوانستند در روند تحولات زندان بازي کنند.يقينأ در تمامي سر فصلها و مقاطع زماني مختلف اين موتور محرک و پويا ي رهبري بود که در بطن روابط قرار داشت و همچون جشمه اي جوشان ساير زندانيان را تغذيه ميکرد و در گذر از سختيها و برخورد با توطئه هاي ريز و درشت آنها را هدايت ميکرد، و بر اساس رهنمودهاي اين گونه افراد بود که تضادها مراحل کمي و کيفي خود را طي ميکردند، قطعأ سختيهاي زيادي بر سر راه اين افراد بود و تا آنجايي که از نزديک شاهد بودم زجرهاي زيادي را متقبل ميشدند اما بار را بر زمين نمي گذاشتند و کار را به سر منزل ميرساندند و به همين دليل هم بود که همواره شاهد سوز و گداز زندانبانان ازروابط بين زندانيان بوديم.هيجگاه سردردهاي ميگرني طاهر بزاز حقيقت طلب را در بند شش واحد يک يا اصغر افشار و محمد رضا فاروغي را در سالن پنج آموزشگاه از ياد نميبرم.در شرايطي که به ظاهر بند روال عادي خودش را طي ميکرد اين افراد درگير آنچنان تضادهايي بودند گه براي بعضي ها شنيدن آن هم غير قابل تصور بود. بعنوان مثال زمستان سال ۱۳۶۵ اگر حضور محمدرضا فاروغي در سالن ۵آموزشگاه نبود بمراتب ما بيشتر از يک قرباني (علي انصاريون) ميداديم و به مدد راهنماي هاي خردمندانه رضا فاروقي بود که بند از يک ضربه وحشتناک جان سالم به در برد.بنابراين به روشني ميتوان ديد که در خيلي از مسايل اينگونه افراد بودند که نقش کيفي در شکل گيري وقايع بازي ميکردند و خود همينها هم بودند که ميتوانستند مسايل را باز کنند که متاسفانه ما از وجود آنها محروم شديم و با از دست دادن آنها بخشي از تاريخ زندان را هم از دست داديم.البته منظور من نفي انگيزه هاي فردي تک تک افراد و نقش آفريني آنها نيست، من فقط ميخواهم بگويم که اين بچه ها در نوع شکل گيري رخدادها و وقايعي که من از آن به عنوان خاطراتم نقل ميکنم، نقش کيفي بازي ميکردند.از ناصر نحوي وابسته به گروه فدائيان اقليت که جزء ملاقاتي هاي سري اول بود پرسيدم سيامک الماسيان و مسعود(از هواداران گروه اقليت بودند که با آنها در بند تنبيهي قزلحصار هم اتاقي بودم) چي شدند گفت هيچي آنها هم اعدام شدند و وسايلشان را تحويل خانواده شان دادند. ناصر خيلي ناراحت بود چون آنچنان باور نداشت که آنها اعدام شده باشند، سيگارش را روشن کرد و رفت توي حياط که قدم بزند من هم چيز ديگري نگفتم.جعفر از وابستگان به گروه پيکار را ديدم که او هم جرء سري اول بود، در مورد "علي رضا زمرديان" سوال کردم و آنطوري که او در ملاقات استنباط کرده بود علي رضا هم اعدام شده بود.من با علي رضا در بند يک بالا مدتي هم بندي بودم، آدم با شخصيتي بود و خيلي تلاش ميکرد بين ما و زندانيان غير مذهبي هماهنگي ايجاد کند، متاسفانه برخي از دوستان چپ به او گفته بودند که تو نفوذي مجاهدين در اتاق هستي و سعي ميکني مواصع سياسي آنها را تبليغ کني.علي رضا با بچه هاي چپ در اتاق ۶ بند يک بالا بود ودر رابطه با موضع گيريهاي سياسي و حرکتهاي اعتراضي که آن روزها به اوج خودش هم رسيده بود، بعنوان مسئول اتاق بين ما ومجموعه جريانات چپ نقش هماهنگ کننده بازي ميکرد.سري دوم هم از ملاقات بر گشتند و اخبار همانهايي بود که سري اول آورده بودند فقط اسامي جديدتراز بين شهداي زنداني ميامد. تا اينکه نوبت به خود من رسيد، لباس پوشيدم و از بند خارج شدم، در بين راه بطور وحشتناکي اضطراب داشتم، کف دستهايم بد جوري عرق ميکرد، سعي ميکردم آرامش خودم را حفظ کنم و خونسرد باشم.پاسداري که ما را تا سالن ملاقات همراهي ميکرد با تهديد ميگفت حواستون باشه تو ملاقات حرف اضافه نمي زنيد، فقط احوالپرسي ميکنيد بعد هم برميگرديد داخل بند. وقتي وارد سالن ملاقات شدم و چشمم به خانواده ها افتاد احساس خاصي داشتم که قادر به توصيف آن نيستم.از کابين اول شروع کردم به ديدن خانواده ها تا مادر خودم را ببينم.آنها لبخندزنان به ما نگاه ميکردند و سرشان را به علامت سلام کردن تکان ميدادند، از قيافه هاشون ميشد فهميد چقدر سختي کشيدند، دل تو دلشون نبود تا فرزندانشان را ببينند.خيلي از آنها جديد بودند و من نميشناختم، چقدر جاي مادراني که هميشه ميديدم خالي بود به آنها عادت کرده بوديم، آنها هم نسبت به ما خياي محبت داشتند، به هر کابين که ميرسيدم به ياد يکيشون ميافتادم و يک دنيا خاطره بود که در يک آن در ذهنم مرور ميشد.انگاري تمام غم و غصه هاي دنيا ريخته روي سرم.هر کابين را که رد ميکردم دلهرم هم بيشتر ميشد، به کابين يکي مانده به آخر که رسيدم مادرم را ديدم، بنده خدا تنها ايستاده بود و منتظر. خنديدم و به او سلام کردم.
پرسيد: حالت خوبه،
گفتم: آره بابا خوبم بادام جون بم که آفت نداره.
هر چي باشه مادرم بود او را خوب ميشناختم ميدونستم خيلي ناراحته.با شنيدن اين حرف، زد زير گريه، اما زود خودش جمع وجور کرد، من هم بحث را عوض کردم وحا ل واحوال اعضاء خانواده را پرسيدم.
پرسيدم: تنها آمدي
گفت: آره،
گفتم: فکر نکردي اگر وسايل بهت ميدادند تنهايي چکار ميکردي، مادر بيچاره سرش را انداخت پايين و گفت:
خدا را شکر، حالا که ندادند.
فهميدم حرف نابجايي زدم.
پرسيدم :راستي از اکبر( صمدي )چه خبر؟ حالش خوب؟(من و او بچه محل بوديم و چند سال هم در بند چهار واحد يک زندان قزلحصار هم بندي بوديم)
گفت:حالش خوبه، چند روز پيش ملاقات داشت. مادرش سلام رساند و ميگفت اکبر نگران تو است
گفتم: سلام برسان و بگو من هم خوبم
مادرم گفت :خانم سينکي و مادر مراد(مجاهد شهيد مراد بهادر قشقايي) هم آمدند و منتظر ملاقات هستند , بنده خدا مادر مراد هنوز پاش خوب نشده و دکتر گفته بايد يک مدت ديگر با عصا راه برود،
با شنيدن اين خبر دنيا روي سرم خراب شد با اينکه خيلي روي خودم کار کرده بودم در حين ملاقات جلوي احساسات خودم را بگيرم و عادي جلوه کنم، اما بغضم گرفت،
پرسيدم:به مادر مراد چيزي نگفتند؟،
مادرم گفت: نه، از پسرش خبري نداره، پيش شماست؟
گفتم: بگو براي ديدن مراد ديگه اينجا نيايد، اما اصغر سينکي حالش خوب و اينجا پيش ما است،
مادرم گفت: هزار تومان پول دادم، چيزي احتياج داري برات بيارم،
گفنم: نه دستت درد نکنه اگر چيزي خواستم ميگم و خلاصه کمي هم از اين ور و آنور حرف زديم تا اينکه صداي آيفون قطع شد و از پشت شيشه از همديگر خداحافظي کرديم.او در حاليکه لبخند بر لب داشت رفت و من هم به بند برگشتم.وقتي به بند برگشتم مستقيم رفتم توي اتاقم و کنار ديوار نشستم. حميد. ح، يزدان. چ، ابوالفضل. م و حسن. ج آمدند کنارم نشستند، حسن. پرسيد مادرت خوب بود؟چه خبر؟
گفتم هيچي، همان خبرهايي که داريد.
آقاي امير انتظام که طرف ديگر اتاق زير پنجره نشسته بود پرسيد:رضا جان توانستي ازوضيعت دوستانتان چيزي بفهمي؟
راستش نميدونم يکدفعه چي شد، اصلأ نتوانستم خودم را کنترل کنم، بغضي را که در تمامي اين دوران فرو خورده بودم، ترکيد، زدم زير گريه، با صداي بلند مي گريستم و هر چي سعي ميکردم خودم را کنترل کنم نميشد.به هق هق افتاده بودم، اشک در چشمان همه بچه هايي که کنارم نشسته بودند جمع شده بود، امير انتظام که خيلي متاثر شده بود بلند شد آمد کنارم و سعي ميکرد به من تسلي دهد.همين جا بود که احمد از وابستگان سازمان اکثريت در اوج نا آگاهي و حماقت و با خنده سفيهانه ايي گفت بابا اينها همش خاليبندي است، کسي اعدام نشده است.ح م که با دو عصا وسط اتاق در حال قدم زدن بود و شاهد تمام صحنه بود با عصبانيتي که تا آن روز در او نديده بودم برگشت و گفت راست ميگي اينها همش ذهنيت است کسي اعدام نشده، بيژن جزني هم اعدام نشده، اگر بري بند بغلي او را حتمأ خواهي ديد.برخي از خانواده ها و مادران از ترس اينکه مبادا خبر مرگ فرزندانشان را دريافت کنند،آن روز به زندان مراجعه نکرده بودند.اما از طريق ساير مادرها اين خبر خوش به آنها داده شد که براي ملاقات فرزندانشان به زندان مراجعه کنند. حواسمون جمع بچه هايي که آن روز ملاقات نداشتند بود.يکي از اين افراد مرحوم جمال(حسين) شکراللهي بود.جمال سند زندهايي بود از جنايات بيشمار رژيم.همواره يکي از اساسي ترين سياستهاي رژيم در زندان نفي هويت زنداني سياسي و از بين بردن انگيزه مقاومت دربين زندانيان بود و تمام جناحهاي رژيم با ابزار و روشهاي متفاوت و متضاد در راستاي تحقق اين هدف حرکت ميکردند.سيد اسدالله لاجوردي سر دژخيم زندان اوين يکي از جدي ترين مهرههاي پيشبرد اين طرح محسوب ميشد، وبه همين دليل روي پروژه تواب سازي با جديت هر چه تمام تر مايه ميگذاشت، و براي عملي کردن طرح هاي خود به حداکثر خشونت متوسل ميشد بعنوان مثال درسالهاي۱۳۶۳ -۱۳۶۲به دنبال عدم پذيرش طرح انفعال سازي زندانيان مبني بر رفتن به کانون (يکي ديگر از زندانهاي جمهوري اسلامي واقع در کرج) از جانب کليه زندانيان سياسي سر موضع در زندان قزلحصار، توطئه شوم لاجوردي و داوود رحماني مبني بر بستن درب اتاقها و اعمال فشارهاي طاقت فرسا بر زندانيان به اجراء درامد. با اوج گيري فشارها و شکنجه هاي روحي نظير همان مصاحبه هاي بيست ساعته و تابوت که قبلاأ اشاره کردم، در بند۲واحد يک زندان قزلحصار مسايلي بوجود ميايد ومتاسفانه فردي به نام ولي رضائي معروف به "اوس ولي" که خارج از توانيها و صلاحيتهاي فردي خود و تکروانه عمل کرده بود، به دنبال وادادگي و همکاري گسترده اطلاعاتي با حاج داوود، تعدادي زيادي از بچه ها را زير ضرب برد.در اثر اين ضربه خائنانه تعداد زيادي از زندانيان بند ۲به انفعال و راست روي کشانده شدند و تعدادي هم مثل محمد زارع و جمال شکراللهي دچار بحرانهاي شديد روحي ميگردند. محمد زارع در سکوت مطلق فرو رفته بود و با هيچکس حرف نميزد، جمال هم دچار نوسانات شديد روحي بود يک روز خوب بود و يک روز ناخوش.( ۱)در اثناء اعدامها وضيعت روحي جمال خيلي خراب شده بود، کارهاي غير ارادي انجام ميداد، ادرار خودش را نميتوانست کنترل کند.از صبح تا شب مي خوابيد و شب که ميشد ميامد سر سفره مي نشست و هر چهار وعده غذاي خود را با هم مي خورد، پرتقال را با پوستش ميخورد، نسبت به ديگران حالت تهاجمي داشت، اما خوشبختانه رابطه خوبي با من داشت و به همين دليل مسئوليت جمع و جور کردن او به گردن من افتاده بود و ح. ج هم در اين رابطه خيلي کمک ميکرد. او در اوايل هنوز نميدونست چي به چيه، کم کم بچه ها ماجرا را حاليش کردند. روز ملاقات خانوادهاش نيامده بودند، حس کردم دوباره رفته تو حال خودش و رفتارهاش داره تغيير ميکند. بعد از ظهر صداش کردم و دوتايي رفتيم توي حياط.جمال صداي بسيار قشنگي و حافظه خوبي هم داشت، اکثر سرودهاي سازمان را از حفظ داشت و در آن روزهاي قبل از اعدام هم که پيک هاي سازمان دستگير ميشدند و به زندان ميامدند به همراه خودشان سرودهاي جديد سازمان را به زندان آورده بودند و جمال همه آنها را ياد گرفته بود. در گذشته هر وقت که حالش خوب بود در مراسم ها شعر و سرود ميخواند، گفتم جمال يک شعر بخون صفا کنيم و او هم با صداي دلنشين خود شروع کرد به خواندن ترانه هميشگي زندان« شمع شبانه».جمال بعد از آزدي از زندان به دليل شرايط وخيم روحي ناشي از شکنجه هاي رواني زندان در رودرويي با پديده هاي ناهنجار اجتماعي متاسفانه با خوردن قرص دست به خودکشي زد و به زندگي خود پايان داد و بدينسان برگي ديگر بر صفحات جنايات رژيم جمهوري اسلامي افزوده شد.
پا ورقي: پيرو همين سياست در سال ۱۳۶۴ به دنبال ورشکستگي سياستهاي لاجوردي و اوج گيري تضادهاي دروني جناحهاي رژيم مبني بر شيوه اداره زندان و نحوه برخود با زندانيان که هدف همان به انفعال کشيدن زنداني منتهي با شيوه هاي مدرنتر بود، شاهد تغير و تحولاتي در سطوح مديريتي زندان بوديم.مجيد انصاري به رياست سازمان زندانها و اقدامات تاميني برگزيده شد با کنار گذاردن لاجوردي و عواملش فردي به نام ميثم که قبلأ رئيس زندان عادل آباد شيراز بود به اداره زندان قزلحصارگمارده شد و تا اواسط سال۵ ۱۳۶ که زندان قزلحصاراز زنداني سياسي تخليه شد اين پست را بر عهده داشت و با انتقال زندانيان به دو زندان گوهر دشت و اوين، ميثم به اوين آمد و تا اواسط تابستان ۶۶ مسئوليت زندان اوين را به عهده داشت .بر خلاف لاجوردي که سياست خشونت عريان را اعمال ميکرد ميثم ميخواست با پنبه سر ببرد و در وافع ميخواست با دامن زدن به گرايشات روشنفکري ماهيت انقلابي و انگيزه مبارزه را در زندانيان از بين ببرد.و هدف اين توطئه مزورانه نيزبطور خاص هواداران سازمان مجاهدين بود، زيرا تحليل آنها اين بود که تمام جريانات چپ منحل شده و يا از بين رفته اند و تنها جرياني که فعال است سازمان مجاهدين ميباشد بر همين اساس در تمامي اين سالها در مقايسه با ما حساسيت زيادي روي بچه هاي غير مذهبي وجود نداشت. جريان ميثم از شيوه هاي نسبتأ پيچيدهاي استفاده ميکرد، برگزاري نمايشگاهاي عريض و طويل کتاب همراه با پخش شيريني و شربت، نصب بولتن هاي خبري با استفاده از نشريه مجاهد در زير هشت بندها و، حذف کردن نقش توابها در امور صنفي مربوط به زندانيان و خيلي موارد ديگر و البته به موازات اين اعمال، سياست حذف نيروهاي کيفي بند ها را هم پيش ميبرد تا بتواند با استفاده از عدم حضور آنها سياستهاي خود را متحقق سازد.اما در پشت تمامي اين ترفندها هدف همان بود که لاجوردي و ديگران دنبال ميکردند به انفعال کشاندن زنداني ونابود کردن انگيزه مقاومت و مبارزه، کما اينکه مدت زيادي از اجراي اين سياست نگذشته بود که بند را آب دادند و دم خروس از زير عباي برادران حسن و حسين (حسين شريعتمداري) بيرون زد، در جلسه اي که اين دو عنصر به اصطلاح فرهنگي ميثم در مسجد بند ۴ واحد يک قزلحصار براي ما گذاشته بودند، حسين شريعتمداري بر گشت گفت "ما در صدد آن نيستيم که شما را تواب و ضد مجاهد کنيم بر عکس ما ميخواهيم کاري کنيم که شما مجاهد گويان از زندان بيرون برويد واول بار اين خود مجاهدين باشند که شما را قبول نداشته باشند و نپذيرند".خوشبختانه تا آنجايي که به ما بر ميگشت از قدرت و شناخت کافي براي پي بردن به ماهيت اين ترفندها برخوردار بوديم و در جريان عمل هم بچه ها بعد از آزادي از زندان و پيوستن به صفوف مقاومت به اثبات رساندن که گول اينگونه حقه بازي هاي مدرن را نيز نخورده اند.
نويسنده:رضا شميراني