|
در شکنجهگاه/ امیر مومبینی |
بخش اول فصل نخست «حاجی اژدها»
از آغاز دو گوهر همزاد نيک و بد پديدار میشوند، نه هر يک در يکی، که هر دو در همه!
کمیتهی موقت
پنج ماه میشد که تنها و زخمی در سلول دوازده بند يک کميتهی موقت شهربانی، که در آن موقع بازداشتگاه مخوف ساواک بود، به سر میبردم. تابستان سال ۱۳۵۴ بود. از هنگامی که بازجويیام تمام شده بود همهی روز و شب را در سلول سپری میکردم. منتظر رفتن به زندان و خلاص شدن از آن مسلخ بودم. شکافهای کف پا و زخمهای مچ دستم بهتر شده بودند. ديگر میتوانستم راه بروم و به جای سريدن، مسير سلول به دستشويی را روی پای خودم طی کنم. مشکل اصلی تداوم درد در فکام بود و زخمهای چرکين لای انگشتان پايم. انگشتهای ورم کرده به هم میچسبيدند و لای آنها عرق میکرد و زخمها تازه میشدند و میسوختند. برای جلوگيری از اين کار تکههایی از زيرپيراهنم را پاره کرده و لای انگشتهای زخمی نهاده بودم. اما پوست پوسيده به پارچه میچسبيد و وقتی باند را عوض ميکردم از گوشت جدا ميشد و باز زخم به خون میافتاد و میسوخت و روی عصب من سوهان میکشيد. در هوای دمکردهی سلول بوی چرک و زخم و پوسيدگیهای گوشت و پوست سخت آزاردهنده بود. اما از همه آزاردهندهتر راه رفتن روی پاهای هنوز زخمی و ورم کرده بود. در اين حالت احساس بسيار نامطبوعی به من دست میداد. انگار توپ پلاستيکی بادکردهای زير کف پايم بود که موقع راهرفتن میلغزيد و تعادل مرا به هم میزد. هر زندانی شکنجه شدهای میدانست که برای بهبود پاهای ورم کرده و آش و لاش بايد درد را تحمل کرد و به هر قيمت راه رفت. اين خود نوعی درمان آثار شکنجه با شکنجه بود. گاه مأمورین، زندانیان را ناچار میکردند که روی پاهای زخمی راه بروند۰ رد پاهای خونین و اثر زخمهای ساییده شده به کف راهرو و دیوارها همهجا به چشم میخورد. بندهای کمیتهی موقت شهربانی بدون اغراق به سلاخخانهی قدیم تهران شباهت داشتند، اگر چه کارکنان سلاخخانه افراد سادهی زحمتکشی بودند و هیچ نوع شباهت روحی و رفتاری با مأمورین مسخ شدهی بسیار درندهخوی ساواک نداشتند. وضعیتی که من داشتم با همهی درد و رنج آن وضعيت نسبتاً بهتر پس از بازجويی بود. دورهای که با فشار روحی و عصبی کمتری همراه بود. انسانهايی که در زندگی خود بازداشتگاه و شکنجهگاه را تجربه کردهاند و در خطر مرگ قرار گرفتهاند میدانند که شکنجهی روانی دوران بازجويی، انتظار رنجبار شکنجه و مرگ، غالباً از شکنجهی جسمی فرسايندهتر است. فکر کردن به شکنجه خود شکنجه است، به ویژه برای کسانی که توان تخیلشان بیشتر است. به همین دلیل نویسنده و هنرمند از فضای روانی شکنجه و مرگ رنج بیشتری میبرد. به تصوير و تصور درآمدن سُرش سوزناک دشنه و تيغ روی پوست و گوشت و عصب، بريده شدن و پارهشدن گوشت تن و جاری شدن خون، درد طاقتشکن و آتشينی که از شخم بیرحمانهی تن بيگناه دست میدهد، فرو رفتن با فشار تراشههای تیز و زبر چوب زير ناخنهای دست و پا و در مجرای آلت تناسلی و رعشهی دردی که چاربند ستون بدن را به رقص مرگ میاندازد، تصور پاهای لهيده و ورم کردهای که مثل نعش رو به فساد سمورهای ماشين زده گوشت سرخ از لای پوست خشکيدهشان بيرون زده است، تصور رشتههای قطع شدهی گوشت و عصب و ضربات تند تازيانه و برس سيمی زبری که شکنجهگر با آن گوشتهای لهشده را از کف پا و روی انگشتان میخراشد و میتراشد، تصور استخوانهای شکستهی صورتی رنگی که گوشت و پوست را پاره کرده و از جلد خود بیرون زدهاند، تصور هيکل آويزان شده به سقف و دستهای از مچ و کتف درآمده، دست بسته و بيچاره تماشاگر شکنجه و تحقير دوست و محبوب خود شدن، تصور مردن زير شکنجه يا پای دار و سينهی ديوار و بدتر از آن زندهبهگور شدن با خاک خشکی که چشم و دهان و بينی و راه تنفس را پر و تو را خاموشتر از خدای ناظر بازی تسليم اهريمن مرگ میکند، مردن، دفن شدن، پوسيدن، حل شدن تن در شيمی شوم دنيای ظلمانی زير خاک، تبديل شدن به يک جزء ساده و ابدی از ابديت بیجان رها شده در کيهان سياه و سرد، تصور اين که تو با چه ولعی میخواهی باز هم زنده باشی و کشندگان با چه ولعی تو را به سوی نابودی ميکشانند و مرگ با چه جبر خفهکنندهای پنجه بر گلوی تو میفشارد، اين همه قلب و روح را زير فشار میگيرد و به درد میآورد و انسان را هراسان میکند و در خواب و بيداری نفس را سنگين و مغز را داغ میکند. و همهی این پردهی هولناک نه همهی آن چیزی بود که در شکنجهگاههای پادشاهی گذشت. انديشيدن به اين که چرا فرزندان آدم اينگونه ددمنشانه دندان به گلوی زندگی میگذارند جز درد و اندوه بيشتر چيزی در پی ندارد. هيولايی ناگهان نعره کشان به ميدان تاريخ میتازد و به نام خود يا خدا يا خلق تيغ بر زندگی میکشد و دود درد را به چشم خود خدا روانه ميکند و تو را -اگر که همچنان فرزند خلف همان آدم نافرمان باشی- واميدارد تا علیرغم اين همه اسباب قتل و قتال «نه» مقدس را فرياد برکشی و پيکر را به کفاره آن پيش پوزهی کفتار بيندازی و بگذری. در دوران پس از بازجويیهای اصلی من خودم را با رؤيای رفتن به زندان مشغول میکردم. میگويم رؤيا و اين بيان کامل واقعيتی است که وجود داشت. در آن دوران زندان به معنی پايان بازجويی و شکنجههای شدید و پيوستن به زندگی انقلابی «قصر» و «اوين» بود. در قياس با بازداشتگاه، زندان براستی يک بهشت بود. بهشتی که ماشين زمان با کندی شکنجهباری ما را به سوی آن میبرد. انتظار شديد زمان را طولانی میکرد. از تنهايی و زندگی کسالتبار سلولی ديگر جانم به لب آمده بود. چون همگفتی نداشتم گاه شعر يا آواز میخواندم و با خودم حرف میزدم. شبها نيز کتاب میخواندم، يعنی از کتابهايی که پيش از آن خوانده بودم يکی را در ذهنم مرور میکردم. تا آن زمان چندين بار «تربلينکا» يا «اردوگاه مرگ» نوشتهی ژانفرانسوا اشتاينر را مرور کرده بودم. هر بار سعی میکردم مطالب بيشتری از این کتاب را به ياد بياورم. يادآوری رويدادهای اين کتاب (که شرح زندگی يهوديان در اردوگاه تربلینکا، يکی از اردوگاههای مرگ آلمان نازی است) خشونت فضای بازداشتگاه را برای من کمتر میکرد. در قياس با «تربلينکا» بازداشتگاهی که من در آن بودم قابل تحمل بود. خودم را با آن يهوديان شوربخت مقايسه میکردم و از اين که به هر حال ميهنی داشتم و کسی نمیتوانست به خاطر نژاد تسمه از گردهی من بکشد احساس رضايت میکردم. رنجبردن در راه عقيده يک چيز است و رنجبردن به خاطر نژاد چيزی ديگر. آن که در راه عقيدهی خود پيکار میکند میتواند از احساس افتخار درونی نيرو بگيرد و «دشمن» را -حتی اگر در انديشه بهتر و در نيرو برتر باشد- با همهی وجود تحقير کند. اما تهاجم تبهکارانه نژادی شرايط روانی بسيار متفاوت و دردناکی برای انسانهای مورد هجوم پديد میآورد که تنها باور به برابری و همگوهری نژادها آن را چاره نمیکند. به هر گونه، من هم مثل مردم کشورم ياد گرفته بودم که در شرايط سخت و بد وضعيت خودم را از طريق مقايسه با وضعيتهای بدتر از آن کمی قابل تحمل کنم! «کميتهی موقت» يا همان بازداشتگاه مخوف ساواک یک ساختمان استوانهای سه طبقه در وسط داشت که در هر طبقهی آن درها و اطاقهای متعددی بود، هر یک مختص کاری. جلو درهای طبقههای دوم و سوم یک راهرو گرد بود که با نردهی آهنی حفاظت میشد تا کسی نتواند در صورت تمایل خود را از آن بالا پرتاب کند و از شر زندگی شاهانه خلاص شود. در کف استوانه ميدانچهای به عرض شاید بیست متر قرار داشت که مثل ميدانی در شلوغترين جاهای جهنم دانته، از نعرهی کين و فرياد درد آدمی پر بود. مثل جهنم دانته، اينجا هم تا چشم کار میکرد مأمورين کينسرشت حق به جانبی را میديدی که هر يک و هر گروه مشغول عمليات خاصی روی فرزندان آدم بودند. از همهی درها جز دشنام و ناسزا و تهديد و فرياد چيزی به گوش نمیرسيد. دشنامها آکنده بود از تهديد به شکنجههای هولناک و مرگ و انجام انواع عملايات جنسی روی زندانيان و بستگان نزديک آنان. اين دشنامها پرده از بيماریهای روانی و عقدههای جنسی سرکوبشدهی مأموران برمیداشتند و فاش میکردند که در آن مسلخ حکومت در دست کسانی است که جای واقعی آنها تیمارستان است. بندهای طبقهی همکف با دری پولادين به ميدانچه وصل میشدند. هر بند شامل يک راهرو طولانی بود که در انتهای آن دستشويی و در دوطرف آن سلولهای تنگ و تاريکی قرار داشتند که افراد زير باجويی در آنها به سر میبردند. اتاق معروف و «تاريخی» حسينی شکنجهگر در آن هنگامی که این داستان جریان داشت در طبقهی دوم بود. بند يک که من در آن بسر ميبردم در طبقهی اول قرار داشت و درش درون فلکه و رو به روی اتاق حسینی باز میشد. سلول من شماره ۱۲ بود و در انتهای بند، جفت دستشويی. همهی زندانيان هر روزه از کنار سلولهای ته بند رد میشدند و میرفتند دستشويی. ما تهبندیها از روزنهی در سلول خود میتوانستيم همه را رسد کنيم. برخی از زندانيان از جلو سلولهای ديگر که رد میشدند سعی میکردند با صدايی يا کلامی پيامی بدهند و ارتباطی برقرار کنند. سلولنشينان ديگر نيز تلاش ميکردند اين پيامهای دليرانه و نيرو بخش را به هر شکل ممکن پاسخ بدهند. اين کارهای به ظاهر کوچک جامعهی سلولنشینان را با هم مرتبط میکرد و به زندانيان روحيه ميداد. در شکنجهگاه، و به هنگام سيطرهی وحشت بر زندگی انسان، شجاعت بر هر ارزشی برتری میيابد. در چنين شرايطی شجاعت ارزش ارزشها میشود. کسانی که در راهروها و سلولهای تاریک بندهای کمیتهی موقت با کلامی و صدایی و گاه به آوازی کوتاه یا بلند و یا با مورس و ضربه بر دیوار در برابر رعب و خطر سرکشی میکردند و میشکستند سکوت و سکونی را که ساواک میخواست، ارزشآفرین بودند و ارزشمدار و کارشان بس ارج گذاشته میشد. بازداشتگاه شخصيتهای خاص خود را داشت. زندانيانی بودند که به دليل آسيب جسمی و زخمهای کف پايشان هنگام رفتن به دستشوئی روی زمين میسريدند. آنها نزد سلول نشينان مبارزين سرکشی بودند که میبايست کمال احترام را برايشان قايل شد. وقتی صدای سريدن قهرمانانهی آنان بلند میشد سکوت سلولها سنگينتر ميگشت. سلولها سعی میکردند از همين صدای سريدن و کلامی که زندانی زخمی به نگهبان میگفت همهی پيام او را دريابند. در آن زمان در بند ما مرد جوانی بود که کمرش آسيب ديده بود و از همين رو بسيار آهسته روی زمين میسريد و نزديک به نيم ساعت طول میکشيد تا به دستشويی برسد. نگهبانان، که حوصلهشان از حرکت کند او به سر ميرسيد، وی را به حال خودش میگذاشتند و تا دستشويی همراهيش نميکردند. اين مرد کمکم به پيک تبديل شده بود و در مسير حرکت خود پيامها را از اين سلول به آن سلول میرساند. زندانی ديگری کارش اين بود که هر بار به يک شکل و با يک آهنگ نگهبان را صدا میزد و به همين شکل ساده همه را از روز و روزگار خود با خبر میکرد. مرد ديگری با صدای کلفت و خشن و بلند هر روز نگهبان را صدا میکرد تا او را به دستشوئی ببرد. بلافاصله پس از او زنی به بهانههای گوناگون نگهبان را صدا میکرد. ديگر برای همه مسلم شده بود که آنها دو همرزم و يا زن و شوهری هستند که بدين وسيله يکديگر را از حضور و سلامتی خود مطلع میکنند. زندانی عجيبی هم بود که عادت داشت هر وقت به دستشويی میرود حال و احوال نگهبان و خانوادهی او را بپرسد. با اين که نگهبانان پرخاش میکردند و دشنامش میدادند و چند بار نيز کتکش زدند، او از اين کار «مشروع» دست بر نداشت تا اين که برای همه جا افتاد. سلولنشينان میدانستند که او با نوع احوال پرسی خود به کسانی پيام میدهد. مثلاً وقتی میگفت: «سرکار خيلیها سرما خوردند، آدم بايد جلو دهانش را بگيرد» همه میدانستند که او کس يا کسانی را از حرف زدن و لو دادن افراد ديگر منع میکند. سلولنشينان کمکم با اين شخص صميمی شده بودند و او را دوست میداشتند. در اين ميان فرشتههايی هم بودند که با شجاعت تمام به زندانيان سيگار میرساندند. يک روز، وقتی نگران و خسته توی سلول دور خودم میچرخيدم، صدای آهستهی زنی پشت در سلول من شنيده شد که شتابزده گفت:
- سلام، سيگار!
پیام را به سرعت گرفتم و اندکی بعد مامور بند را صدا زدم و رفتم دستشويی. آنجا، پس از جستجو بيخ سيفون چهار عدد سيگار زر کشف کردم. يک گنجينهی واقعی مادی و معنوی. آن زمان جيرهی روزانهی سيگار ما تنها يک عدد بود، که آن هم گاهی قطع میشد. سيگار را در چند نوبت میکشيديم تا در آن يکنواختی فرسايندهی زندگی سلولی همهی سرگرمیمان را يکباره از دست ندهیم. در چنين شرايطی، داشتن يک نخ سيگار اضافی يک حادثهی مهم بود. يکی از سيگارها را برداشتم و به دقت توی لباسم قايم کردم و آمدم بيرون. قبل از آن که وارد سلول خودم بشوم فرصتی پيدا کردم و به سلول روبهروئی خبر دادم:
سلام! سيگار!
زندانی همسايه نيز در پاسخ من سرفه پرابهتی سرداد که گويای دريافت پيام و رضايت خاطر وی از آن حادثهی ميمون بود. نگهبانی که در را به روی من قفل کرد به تقاضای او در سلولش را باز کرد تا به دستشویی برود.
زنها در يکی از سلولهای چند نفرهی سر بند بسر میبردند. ظاهراً آنها سيگار نمیکشيدند، اما جيره خودشان را میگرفتند و با احساس مسئوليت زنانه آن را به ما میرساندند. اين ماجرای انسانی مدتی ادامه يافت، تا اين که يک روز فرشتهها را بی سر و صدا و بیخبر بردند. فردای همان روز بود که حاجی لاجوردی را به سلول من آوردند.
در شکنجهگاه (۲)
شب در سلول
غروب يک روز جهنمی، روزی که رسولی و آرش و هوشنگ (بازجويان ساواک) با آدمهايشان به سلولها حملهور شده و صحرای کربلا براه انداخته بودند، درست سر شام، در سلول انفرادی من باز شد و مردی ميانهبالا و زمخت با ضربهی لگد به درون پرتاب شد. وقتی نگهبان در سلول را قفل کرد و رفت، تازه وارد بدون سلام بُقچهی خودش را باز کرد، از درون آن یک تکه پارچهی کهنهی زرد رنگ بیرون آورد روی فرش خاکستری کثیف پهن کرد و چهارزانو روی آن نشست. تازه وارد بدون آن که به من نگاه کند و چيزی بگويد مشغول خواندن دعا شد. انگار من چيزی نبودم جز بخشی از سلول و تکهای از ديوار. من حتی موکت کف سلول را هم نمیتوانستم آن گونه ناديده بگيرم که او مرا ناديده گرفته بود. شگفتزده و ساکت، منتظر پايان يافتن دعای او شدم. من مثل بسیاری ديگر از سلولنشينان عادت داشتم که دور از چشم نگهبانان روزنهی کوچک وسط در سلول را کنار بزنم و زندانيانی را که از راهرو میگذشتند نگاه کنم. اين کار هر روزه و سرگرمی اصلی من بود. از همين طريق توانسته بودم برخی را بشناسم و با برخی در محدودهی امکانات سلولی ارتباط برقرار کنم. اما در همهی اين مدت این میهمان ناخوانده را نديده بودم. از اين رو فکر کردم که او را از جای ديگری، شاید هم از اوین، به بند يک کمیتهی موقت آوردهاند. اين خود میتوانست دليل بیدليلی برای احساس بيگانگی من با او باشد. از برخورد وی سخت ناراحت شده بودم. با بیتابی میخواستم اين را بروز بدهم. از اين رو، همين که دعايش تمام شد سکوت را شکستم و گفتم:
- ترسيديد سلام کنيد يا صلاح نمیدانيد؟
پس از درنگی کوتاه گفت:
هيچ کدوم. اول آشنائی، بعد سلام. ميهمانی که نيامديم تا به هر کسی سلام کنيم. تو هم نباید این کار را بکنی.
گفتم:
- شما در همين بند بوديد؟
گفت:
- حساب کن که نه، يا آره، يا هردو!
با اين که بيش از پيش آزرده شده بودم ساکت نشدم و پرسيدم
- چرا شما را اينجا انداختند؟
با صدای خشن و دورگهای گفت:
- بايد از اونا پرسيد. من جوابدونم خشک شده.
با ناراحتی گفتم:
- چی فکر کردی! میخوای که من عصبانی بشم؟ توی اين جهنم اگر آدم عصبانی و خشمگین بشه به نفعشه!
گفت:
- حرف معقوليه. عصبانيت در اينجا به نفع آدمه. چیز خوبیه. عصبانيت ترس را پس میزنه. خشم با ترس یه جا جمع نمیشه. خشم و نفرت انسان را قوی میکنه.
جملهی آخر او مرا گرفت. احساس کردم چنین فکری، چه آن را بپذیرم چه رد کنم، در جایی از مغز من کمین کرده بود و با این حرف بیرون آمد. در مغز خودم چند بار تکرار کردم:
- نفرت انسان را قوی ميکنه!
مخرب و تسخيرکننده و هوشمندانه. درست مثل برخی از گفتههای نيچه. اين حادثهای عجيب بود که در آغاز رابطهی من و حاجی مسألهی نفرت و کين مطرح شد. دلم میخواست از او بپرسم که اين جمله را از کجا آورده است. اما او به گونهای جواب داده بود که من ديگر جای صحبتی نديدم. میخواستم با حرف او مخالف باشم و به مجادله بپردازم. اما به هيچ استدلال ريشهداری مجهز نبودم. بدتر از آن، در حرف او حقيقت تلخی نهفته بود که من نمیتوانستم انکارش کنم. احساس میکردم اين جملهی من که «اگر آدم عصبانی و خشمگین بشه به نفعشه» با اين جملهی او که «خشم و نفرت انسان را قوی ميکنه» در پيوند و همريشه است و شاید هم هر دو یکی باشند. اندیشهی سیاسی من نمیتوانست سنگری در برابر نظر او داشته باشد. اما فرهنگ من، آنچه من به عنوان انسان اهل هنر و ادبیات تا آن زمان کسب کرده بودم مرا به گونهای در برابر این فکر قرار میداد. سالها باید میگذشت تا من به نتیجهای متفاوت با آن فکر حاجی برسم. ترجیح دادم که وارد بحث در این باره نشوم. هر دو ساکت شديم. من بدون تمرکز روی مسألهی خاصی غرق در فکر بودم که ناگهان بياد آوردم چند سال پيش از آن در يک کتاب پيرامون زندگی کلئوپاترا عين جملهی او را خواندهام. در آن کتاب از زبان کلئوپاترا (هنگامی که او برای جلوگيری از اسارت آمادهی خودکشی میشد) مطرح شده بود که نفرت انسان را قوی میکند و زنده نگهميدارد. بياد آوردم که آن موقع هم اين گفته سخت فکر مرا به خود مشغول کردهبود. سکوت را شکستم و گفتم:
- من گفتهی تو را در يک رمان به نام کلئوپاترا خواندهام.
- کدام گفته را؟
- چيزی را که در مورد نفرت گفتی.
-خوب؟
- این کتاب را خواندی؟
- چه حرفی! من برای نابود کردن هرزههايی مثل کلئوپاترا مبارزه میکنم. آنها چيزی ندارند که به من ياد بدهند. از اين کتاب مناسبتر نبود که به من نسبت بدی؟
به نظرم آمد که حرف مسخرهای زدم و خودم را سبک کردم. حاجی کجا و حکايت کلئوپاترا کجا! براستی هم از اين مسخرهتر نبود که من او را متهم به خواندن کتاب کلئوپاترا کنم. سعی کردم با کمک گرفتن از سکوت تجديد قوا کنم و بار ديگر گره بر ابرو و سنگين کلام به ميدان بيايم. در همين حال در باز شد و نگهبان کاسههای مسی غذا را به ما داد. در سکوت آماده خوردن شديم. چند رشته چرم سفت و قهوهای استراليائی بنام گوشت، با دو عدد سيبزمينی زردمبوی وطنی و يک کاسه آب ولرم چرک رنگ که طعم قلع و زنگ مس میداد. انگار حنای شب مانده را با شاش ميش زائو ورز داده و مخلوط کرده و جلوی ما گذاشته بودند. خارج از آن مسلخ سگ هم حاضر نمیشد بالای اين سفرهی همايونی لنگ هوا کند. من همچنان که سعی میکردم بخار بد بو و از گرما افتادهی شاشگوشت به دماغم نخورد با قاشق سيب زمينیها و نخودها را بيرونآوردم و با خمير نان به دقت آنها را خشک کردم و سپس با تکههای پخته شدهی نان مشغول خوردن آنها شدم. حاجی که زير چشمی به من نگاه میکرد يک باره به حرف درآمد و گفت:
- چقدر با چيسان فيسان غذا میخوری شازده. چطور تا حالا زندهموندی اینجا. ارمنی هستی؟ از خارج اومدی؟ کنفدراسيونی هستی؟
با ناراحتی گفتم:
- شما چرا با چيسان فيسان غذا نمیخوريد؟ چرا قاشق را انداختيد روی زمين و غذا را با کاسه سرمیکشيد؟
گفت:
- اين قاشق توی هزار دهن نجس فرو رفته. اقلاً کاسه را کسی دهن نزده!
- خوب، ممکنه کسان ديگری مثل شما کاسه را دهن زده باشند!
- اونايی که اين کار را ميکنن مثل من حلال و حرام میکنن و دهانشان پاکه!
- من کسانی را میشناسم که حلال و حرام میکنند اما مدت يکسال همسفرهی من بودند و چيسان فيسان شما را هم نداشتند.
- کی؟ کجا؟
من پيش از آن يک بار ديگر به زندان افتاده بودم و دو سال در اسفهان و شش ماه در زندان قصر به سر بردهبودم. در اسفهان کمونيستها و مذهبيون و طلبهها همه همسفره بودند. نادی (طلبهی آن زمان و نمايندهی مجلس جمهوری اسلامی) مرتضوی طلبه، حسين نواب و آيتالله هاشمینژاد از جملهی افرادی بودند که چندين ماه در اسفهان با من همسفره و هم اتاق و همورزش بودند. اين ماجرا را به عنوان مثال برای حاجی شرح دادم. او گفت:
- طلبه يعنی کسی که داره چيز ياد میگيره! طلبهها روحيه دانشجويی دارن و چندان حد و مرزها را رعايت نمیکنن. وقتی درسشون تمام بشه تغيير روش میدن. از آن گذشته داستانهايی که من میدانم از داستانهای تو خيلی بيشتره.
بحث بیهوده به نظر میرسيد. دوباره هر دو ساکت شديم. پس از غذا من به فکر سیگار افتادم. هنوز يک نصف سيگار داشتم. وقتی نگهبان آمد تا کاسهها را ببرد از او خواستم که سيگارم را روشن کند. نگهبان که رفت نشستم و سيگار را به او تعارف کردم. گفت که سيگار نمیکشد. اگر سيگاری هم میبود لبش را نجس نمیکرد. دود را با ولع و تا ملکول آخر بدرون ریه میکشیدم و تا آنجا که میشد همانجا نگهش میداشتم تا خوب مرا مست و مسموم کند. سپس با یک آه عمیق ریه را خالی میکردم و آمادهی دم بعدی میشدم. دلم نمیخواست که آن نصفه سیگار با سرعت تمام شود. اما طول عمر سیگار سلولی، درست مثل خود زندگی، با میزان علاقهی من نسبت معکوس داشت. هرچه بیشتر برایش آرزوی طول عمر میکردم طول عمرش کوتاهتر میشد. حاجی به من خیره شده بود. همینطور که سعی میکردم آخرین ذرات باقیماندهی دود را ببلعم شطرنجی را که با خمير درست کرده بودم از زير فرش کف سلول بيرون آوردم و پس از خاموش شدن فیلتر نیمسوختهی سیگار شروع کردم به چيدن مهرهها. او هم مشغول خواندن نماز شد.
خيلی آهسته نماز میخواند. به هيچجا نگاه نمیکرد. با حداکثر احترام ممکنه در راز و نیاز با خدای خود بود. از حالت او میشد فهمید که خدا را همچون مظهر اقتدار آسمانی پرستش میکند. صورتش سخت و منجمد بود، با پوستی کدر که انگار گرد سرب بر آن پاشيده بودند. مثل کسی که دندانهای خود را محکم برهم بفشارد استخوانهای آروارهاش بيرون زده بود و حالت چهره او را خشن میکرد. روی پيشانيش جای مهر بود. موهای کوتاهش نگاه را روی پيشانی دژم او متمرکز میکرد. چشمهايش خشک به نظر میرسيدند و سپيدی تند تخم چشمها سياهی مردمکانش را حالت تهديد کنندهای میداد. دو چینی عمودیِ روی گونههای او به عکس میتوانست گردی از مهربانی بر صورتش بپاشد. شکل لبها و دور دهانش چنان بود که انگار پوزخند میزد، پوزخندی که انسان را از انگيزهی آن نگران میکرد. صورت او از نوک بينی به بالا خشن و از آن به پايين حالت ديگری داشت که ترکيبی بود از لجاجت و تمسخر. میتوان گفت که سيمای حاجی تماميت يک عقيدهی تند و پرخاشجو را در خود منجمد کرده بود. او براستی آدمی بود معتقد و ستیزنده. این را بعدها در زندان قصر دریافتم.
نمازش که تمام شد، سرجای قبلی خود نشست و رو به من پرسيد:
- مهرهها را با چی درست کردی؟
- با خمير.
- خمير را با چی مخلوط کردی؟
- با آب.
- آب خالی؟
- آب شيرين، همين!
ديگر چيزی نگفت. پشت به من و رو به ديوار شروع کرد به دعا خواندن. در سلول خمير نان را در میآوردند و با آب شيرين يا چایشيرين يا بزاق خيس میکردند و از آن مهره شطرنج يا چيزهای ديگری درست میکردند. او میخواست مطمئن شود که در اين مهرهها بزاق بکار نرفته است. اين نشان میداد که آدم تجربهداريست و با زندگی در سلول و زندان آشناست. چنين هم بود. بعدها دريافتم که حاجی يکی از باسابقهترين فعالين جنبش اسلامی، از نخستين پيروان آيتالله خمينی، و از مؤسسين و يا نخستينيان جمعيت مؤتلفه اسلامی بود که در سال ۴۲ شکل گرفت. او هميشه در ترکيب رهبری هيأت مؤتلفه جای مهمی داشت. يک مسلمان متعصب اهل بازار بود که خود را انقلابی و طرفدار مبارزه قهرآميز و مسلحانه میدانست. مبارزه و شکل مبارزه برای او بسيار مهم بود و تا مقطع انشعاب درون مجاهدان خلق با برخی از فعالان چپ رابطهی نزدیک و همکاری داشت. او يکی از افراد گروه موسوم به الآل بود. يک تيم اين گروه در سال ۴۸ به دفتر هواپيمايی اسرائيل در تهران کوکتل مولوتف پرتاب کرد و در پی آن افراد وابسته به گروه شناسايی و دستگير شدند. از اعضاء اين گروه، اسدالله لاجوردی، عزت شاهی، لشکری و احمد کروبی مذهبی بودند و رضا ميرهاشمی، مهدی رجوی و برخی ديگر چپ. همهی اين افراد در سال ۴۹ در زندان شماره سه قصر جمع شده بودند و برای خود هويت ويژهای با نام گروه الآل داشتند. حاجی لاجوردی در آن زمان جزء سیاسی مذهبيان به اصطلاح پيشرو تلقی میشد که همکاری نيروهای مذهبی و چپ در مبارزهی قهرآميز عليه رژيم شاه را میپذيرفت.
اژدها
دومین شبی که من و حاجی با هم بودم او از درد کمر به خود میپيچيد. درد از مهرههای کمرش بود. مرهمی با خود داشت. سعی کرد که کمر خودش را با آن مالش بدهد. کار دشواری بود. من به او کمک کردم و او مخالفتی نکرد. در همين حال که من کمر او را پماد میماليدم ناگهان گفت:
- حيف. آدمها میتونن عاقلانهتر زندگی کنن.
پرسیدم:
- حالا چرا به این فکر افتادی؟
چيزی نگفت. پس از ماساژ بلند شد و در حالی که خودش را مرتب میکرد با لحنی آميخته به شوخی گفت:
- زخمهای تو هنوز خوب نشده. آخر اين چه معنی داره که آدم کتک بخوره و شکنجه بشه و بره به جهنم؟ مگر دروازهی بهشت برای تو تنگه؟
فهميدم که با اين گفتهها و به اين شکل میخواهد غيرمستقيم از من تشکر کند.
گفتم:
- میخواهيد بحث کنيد؟
گفت:
- چه بحثی. چيزی را که خدا مقدر کردهاست با بحث نمیشود عوض کرد. خدا سرنوشت همهی ما را از پيش مشخص کرده. يکی توی جهنم، يکی توی بهشت، يکی هم دلنگون توی برزخ. اين تصميم تغيير نمیکنه. مسأله فقط اينه که کی چطور با اين تصميم الهی برخورد میکنه. اگر جای من توی جهنم بود ديگه اما و اگر نمیکردم و خدا را اذيت نمیکردم و به ميل خودم میرفتم و در را میزدم و میپريدم وسط آتش. شاید خداوند آن وقت به من رحم میکرد.
گفتم:
- ببخشيد، برای مثال میگم. تو از کجا میدونی که جات توی جهنم نيست؟
- از آنجايی که من دارم امر به معروف میکنم و شما امر به منکر.
- اولاً از کجا میدونید که من امر منکر میکنم، ثانیاً معروف و منکر را کی تشخيص میده؟
- اولی احتیاج به اثبات نداره. اما این که کی تشخیص میده. خوب، همون که تشخيص میده! آيا توی کتابای مورد علاقهی جنابعالی چيزی هم از امر به معروف و نهی از منکر هست؟ مثلاً این کتاب کلئوپاترا که گفتی. اصلاً اين کلمات در آن کتابها وجود داره؟ نه! ولی در کتابهای من وجود داره. پس اين من هستم که تشخيص میدم امر به معروف چيه و نهی از منکر کدامه! آفتاب آمد دليل آفتاب!
هر دو ساکت شديم. پس از مدتی، او با حالتی دگرگون شده، همچنان که به دقت و به شکلی عجيب مرا نگاه میکرد، بیرابطه با بحث قبلی گفت:
- حتا مار هم نمیتونه وارد اين سلولها بشه، نيست؟
پوزخندش محو شده بود. در تمام دورانی که با او در ارتباط بودم تنها سه چهار بار پوزخند او ناپديد شده بود. گفتم:
- منظورت را نمیفهمم!
گفت:
- میخواستم خيالت را راحت کنم که حتی مار هم نمیتونه بياد توی این سلول. اصلاً درز نداره.
گفتم:
- خيال من ناراحت نبود. من اصلاً به مار فکر نکرده بودم.
آهسته و رازناک گفت:
- حق داری. مار دشمن دوستان خدا و دوست دشمنان خداست.
گفتم:
- مار نه دوست کسی است و نه دشمن کسی. مار چه میدونه دوست و دشمن چیه.
- مار همه جا عامل شيطانه. گوش کن. مار خطرناکتره یا شیر یا ببر؟ درندهها راحتتر آدم را میکشن. اما قبول کن که آدمها از مار بیشتر میترسند. مار موزیه. خبر نمیکنه. از هر روزنهای ممکنه بیاد تو. یک استکان زهر با خودش برمیداره و همینطور بیصدا دنبال قربانی میگرده.
- تو از مار میترسی؟
- من ترس ندارم. من در دنيا به جز خدا از هيچ چيزی نمیترسم. اما بعضی چيزها...مثلاً مارها، نجس و ساکت و چندش آور هستند. فکر کن يه مار زير يک دستمال نرم و نازکه و تو دستت را گذاشتی روی دستمال. يک باره میبينی که چقدر محکم زير دستت حرکت میکنه و چقدر تو را میترسونه! میدونی چرا مار در گمراه کردن آدم و اخراج او از بهشت دخيل بود؟ چون مار علامت شهوته، علامت عضو تناسلی مرده. شهوت آدم را از بهشت بيرون انداخت. زن و مار آدم را از بهشت بيرون انداختن! تو اصلاً توی عمرت مار ديدی؟ من خودم اولين بار بچه بودم که مار ديدم. نشسته بودم روی زمين، يک باره پيداش شد. دست کشيدم روی پشتش و به شکمش و زیر گلوش. نرم بود. وقتی خواستم بلندش کنم يک هو عين چوب سفت شد و چشماش براق شد و سنگين شد و با دهن خيس و باز برگشت طرف من. تا ته حلق سرخش را دیدم. شاید هم این یه کابوسه که دیدم نه یک اتفاق واقعی. اما هر چه هست این یه واقعیته که من بارها خواب اون را دیدم.
صحبت را قطع کرد. کف دستها و انگشتانش را به سرعت و با شدت ديوانهواری روی زانوانش ماليد و يک باره فرياد کشيد:
- نگهبان!
نگهبان صدایش را نشنيد. او تکرار نکرد. هر دو در يک فضای به شدت غيرعادیِ روانی خاموش مانديم. مدتی در همان حالت گذشت تا اين که پتوهايمان را پهن کرديم و دراز کشيديم. او مار را به درون سلول آورده بود. من سعی کردم حادثه را فراموش کنم و بخوابم. اما پس از مدتی سکوت يکباره نيمخيز شد و با لحنی مرموز رو به من گفت:
- کلمهی مار هم نفرتانگيزه! اين کلمه عين خود ماره! سر الف را به کلهی ر وصل کن میبينی که يک مار کامل درست میشه! اين حسينی هم مثل مار میمونه. دهنش مثل دهن مار بزرگه. یک بار مثل مار منو گاز گرفت. تمام کتف منو گاز گرفت. خائن هم مثل ماره. ساکت جفتت نشسته اما داره نقشه میکشه که تو را خلاص کنه. مار خوش خط و خال هم هست. مثل زنان هرجایی. با خط و خالش آدم را گول میزند و بعد با نیشش مسموم میکند و میکشد.
من تا صبح به خود پیچیدم و نتوانستم دمی به آرامی بخوابم. مغزم در خاطره و افسانه و تارخ پی مار و اژدها میگشت. رفتم تا ابتدای تاریخ. تا گيلگمش. در افسانهی گيلگمش که کهنترين اسطورهی مکتوب تمدن بشری است، مار گیاه جواننگهدارنده را که گيلگمش از انتهای دریای ظلمات آورده بود میبلعد و پهلوان را نومید و مغلوب راهی شهر اوروک میکند. چرا مار این دشمنی را با انسان میکند؟ چرا مار گوشتخوار باید گیاه را بخورد و نه یک موجود علفخوار؟ اژدهاک نیز نامش از مار است و دو مار بر دوش دارد، مارهایی که مغز آدمی را میخورند. فرعونها نیز مرگآفرينی قدرت خود را با کلهی ماری که بر سربند پادشاهی نصب میکردند به نمايش میگذاشتند. در اوستا، در توارات، در انجیل، در شاهنامه، در هر کنج و گوشهی فرهنگ کهنه و کهن خاور میانه و نزدیک ماری و اژدهايی به کمين نشسته است. همه جا سمی و سهمگين و اسرارآميز. در ضمیر مهآلود انسان کهن این دیار چیزی اسرارآمیز در جلد مار است که او را میترساند. خیلیجاها مار مستقیماً نماد جنسی میشود و نمودار شهوت سیاه. شاید یکی از علتهای تباه شدن تصویر مار در ذهن انسان کهنهفرهنگ همین یادورد آلت و عمل جنسی توسط مار باشد. در تصاویر کهن بسیار آمده است که آلت مردی را به شکل مار نقش کرده باشند. اما چرا جنسیت و آمیزش باید این همه در ذهن انسان سنتی این منطقه رازناک و گناهآلود و گاه کثیف و بد جلوه کند. چرا مهمترین و بدترین گناهان به رابطهی جنسی مربوط میشود؟ چرا مادهی پاک زندگیساز این همه کثیف و آلودهکننده شناخته میشود. چرا آلتتناسلی و نشانههای جنسی این همه مایه ی شرم میشوند. چرا بد و شرمآور نیست که مرغ بیگناهی را به سیخ بکشند، گاوی را سر ببرند و برهای را پوست بکنند و گوشت تن این موجودات را در آتش بسوزانند و اسمش را کباب بگذارند و با ولع ببلعند اما بوسیدن و نوازش کردن و با هم خوابیدن زن و مرد، این زیباترین و زیباییآفرینترین پدیدهی هستی، همواره باید پس پردهی اسرار صورت بگیرد و با گناه در هم آمیخته شود؟ چیست نهان شده در ضمیر جنسی انسان کهنه و کهن که او را چنین گناهکار جنسیت خود میکند و سایهی سنگینش را بر موسیقی زیبای رابطهی جنسی آدمیان میافکند؟ چیست این گناه نهان که آدم را از بهشت بیرون افکند و این همه جنایت از آن زایید و میزاید؟
صبح که شد، برای اولين بار در سلول احساس شادی کردم. تنها کسی که در شکنجهگاه افتاده باشد ميداند که چرا در آنجا غالباً صبح وحشتناکترين وقت است. در آنجا معمولاً شب هنگام استراحت است و عصر موقع تعطيل کار. اما صبح سرآغاز بازجوئی و ترس و رنج و شکنجه است. از اين روست که در شکنجهگاه صبح نامهربان و غروب آسايش بخش است. اما من، در پی آن شب آشفته، اين بار صبح را با خرسندی استقبال کردم. چیزی از بیدار شدن ما نگذشت که حاجی را از پيش من بردند. موقع رفتن خداحافظی کرد. پاسبان دست او را کشيد اما چيزی نگفت. سلام و خداحافظی آن زمان در بازداشتگاهها و زندانها ممنوع بود. دو باره من ماندم و چارديواری تاريک سلول. سلول من دو و نيم در يک ونيم متر بود. ديوارهای ضخيم سيمانی آن با رنگ خاکستری مايل به سياه رنگآميزی شده بود. در آهنی سلول بسيار ضخيم و زمخت و سنگين بود و به زحمت روی پاشنه میچرخيد. بالای ديوار پشتی سلول روزنه کوچکی برای ورود هوا بود که با شبکهی آهنی مسدود شده بود. روی در نیز دریچهی کوچک گردی بود که یک قطعه فلز متحرک از بیرون روی آن میافتاد. اولين شبی که در اين سلول بسر بردم احساس کردم در يکی از تابوتهای سنگی عصر فرعونهای مصر زنده به گور شدهام. ديوارهای کلفت سيمانی و آن فضای تنگ خفقان آور جسم و جان انسان را در هم میفشرد و از حرکت میانداخت. در اين سلول هيچ اثری از ديوارنويسی و نقاشی و ديگر يادگارهای معمول انسانهای زندانی وجود نداشت. زمان، تداوم خسته کنندهی انتظار بود و اتفاق حرکت بدشگون کليد در قفل آهنی در. بی حوصله رفتم سراغ شطرنج خميری خودم که بيخ دیوار زير موکت پنهانش کرده بودم. وقتی لبه موکت را کنار زدم تا مهرهها را بردارم، با کمال تعجب يک سيگار له شده ديدم. توتونها ريخته و به زمين چسبيده بودند و کاغذ سيگار تکه پاره شده بود. با کمی دقت میشد فهميد که سيگار کامل بوده است. روشن بود که آگاهانه سيگار را زير موکت و کنار مهرههای شطرنج من له و نابود کرده است تا من آن را ببينم. پيامی نامهربانانه در اين کار بود. آيا میخواست بگويد از کسانی چون من بيزار است، يا اين که میخواست قدرت خود در سرکوب هوسی مثل سيگار کشيدن در سلول را به نمايش بگذارد؟ من در دوره زندان هم هرگز از او علت اين کار را نپرسيدم. اين کار چنان تلخ بود که يادآوری آن رابطهای باقی نمیگذاشت. انديشناک و خشمگين به ديوار تکيه دادم. تصميم گرفتم تا رفتن به زندان لب به سيگار نزنم. آن روز، وقتی جيره سيگار خودم را گرفتم، آن را زير موکت، جفت سيگار او، له کردم و لبه موکت را انداختم. این کار را چنان انجام دادم که انسان هنگام پریدن درون آب سرد رودخانه انجام میدهد. حالتی از تعادل شکننده میان میل به شنا و گریز از سرما. آن نقطه از سلول، مثل رنگی بسیار تند و منحصر به فرد در یک تابلو نقاشی، تمام وقت هم نگاه و هم ذهن مرا به سوی خود جلب میکرد. تنها خوشی زندگی سلولیام در آن گوشه له شده بود.
ادامه دارد